در این مقاله نقش گردشگری را در ترویج صلح بررسی میکنم و به پیچیدگیها و چالشهای این رابطه نگاهی میاندازم. وقتی به گردشگری فکر میکنیم، ممکن است آن را ابزاری برای تقویت روابط بینالمللی و ایجاد اعتماد بین فرهنگها تصور کنیم. اسناد مهمی مانند «کد جهانی اخلاق گردشگری» نیز چنین ادعاهایی را تقویت میکنند و بر نقش گردشگری در صلح تأکید دارند. اما با نگاهی دقیقتر، میبینیم که این ارتباط چندان هم ساده نیست و اغلب بر فرضیات نادرست و آرمانگرایانه استوارند.
در این نوشتار میخواهم بگویم که گردشگری را نباید صرفا در قامت صنعتی سرگرمیمحور ببینیم، بلکه باید آن را سیستمی پیچیده با تأثیرات گسترده اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بدانیم. از تنشهایی که ممکن است در بین گردشگران و جوامع محلی ایجاد شود تا مشکلاتی مانند سرریز گردشگران، گردشگری میتواند به چالشهای جدیدی در حوزه صلح و عدالت دامن بزند. به همین دلیل، معتقدم که باید شناخت کاملتری از نقش گردشگری در فرایندهای صلحسازی به دست آوریم.
توصیه میکنیم برای آشنایی با مفهوم سرریز گردشگری، مصاحبه با پروفسور بوهالیس را بخوانید.
یکی از مفاهیمی که در اینجا مورد بررسی قرار میدهم، تفاوت میان «صلح منفی» و «صلح مثبت» است. در حالی که صلح منفی به نبود جنگ و نزاع اشاره دارد، صلح مثبت به مفاهیمی همچون عدالت، برابری و همبستگی اجتماعی میپردازد. برای دستیابی به صلح واقعی، ما نمیتوانیم صرفا به پایان کشمکشها و درگیریها اکتفا کنیم؛ بلکه باید مطمئن شویم که عدالت در سراسر سیستمهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برقرار است. در نتیجه، گردشگری به عنوان بخشی از فرایند صلحسازی، باید نگاهی عمیقتر و چندوجهی به مسائل داشته باشد.
صلح از طریق گردشگری و اهداف توسعه پایدار سازمان ملل
هدف شماره ۱۶ از اهداف توسعه پایدار سازمان ملل بر ترویج جوامع صلحآمیز و فراگیر برای دستیابی به توسعه پایدار تأکید دارد. این هدف با استفاده از واژههای مهمی چون «صلحآمیز»، «فراگیر» و «عدالت»، بهدنبال ارتقاء کیفی اهداف توسعه پایدار و تضمین عدالت برای همه و ایجاد مؤسسات مؤثر و مسئولیتپذیر در تمامی سطوح است. با این حال، این اهداف شکست خوردهاند و یکی از دلایل اصلی این ناکامی، غفلت از علل ساختاری فقر است. به نقش گردشگری نیز در ترویج صلح در اسناد مختلف تأکید شده اما سازمان جهانی گردشگری به این هدف توجه آنچنان نکرده و تمرکز آن عمدتا بر اهداف اقتصادی و محیط زیستی بوده است. این مهم نشان میدهد ما فرصت مغتنمی را از دست دادهایم، چرا که گردشگری یکی از عوامل کلیدی در ظهور برخی از بزرگترین جنبشهای صلحآمیز به شمار میرود. بنابراین، باید ارتباط بین گردشگری و صلح را به طور عمیقتری بررسی کنیم و از دیدگاههای سنتی در گردشگری فراتر رویم.
تاریخچه گردشگری صلح
بحث درباره صلح از طریق گردشگری همواره محل مناقشه بوده است. برخی این حوزه را فرصتی برای بررسی نقاط اشتراک گردشگری و صلح میدانند. منتقدان، تحقیقات انجامشده در این زمینه را سادهلوحانه و مبتنی بر شواهد محدود یا تحلیلهای موردی میپندارند. ازاینرو، موضوع «صلح از طریق گردشگری» همواره درگیر این پرسش بوده که آیا این ایده ارزشمند است و چگونه میتوان به درک عمیقتری از آن دست یافت؟
برای فهم بهتر ارتباط این دو مفهوم، باید تاریخچه گردشگری صلح را بدانیم. لوئیس دآمور، در دهه ۱۹۸۰ و در دوران نگرانی از تأثیرات تروریسم بر صنعت گردشگری، مفهوم صلح از طریق گردشگری را مطرح کرد. او معتقد بود که هر گردشگری میتواند یک «سفیر صلح» باشد. دآمور میگفت که دستیابی به صلح، تنها از طریق تفاهم بین فرهنگها و ملتها محقق میشود و گردشگری، به عنوان بزرگترین صنعت جهان، نقشی کلیدی در این راستا دارد. او در سال ۱۹۸۶ «مؤسسه بینالمللی صلح از طریق گردشگری» را تأسیس کرد که هدف آن ترویج صلح از طریق گردشگری بود.
دانشمندان نیز به سرعت به بررسی رابطه بین گردشگری و صلح پرداختند. یکی از نظریات اولیه در این زمینه، نظریه «تماس» بود که میگفت تعاملات بینفرهنگی ناشی از گردشگری میتواند به افزایش درک متقابل و کاهش تنشهای بینالمللی منجر شود. مطالعات بسیاری نقش گردشگری را در دوران نزاع و پس از نزاع بررسی کردند. با این حال، برخی محققان نسبت به ادعای اثرگذاری مثبت گردشگری بر صلح تردید داشتند و بر این باور بودند که گردشگری در برخی موارد به تشدید کلیشهها و تنشها منجر میشود.
Blanchard و Higgins-Desbiolles در کتاب «گردشگری از طریق صلح» که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد، به بررسی نقش سازمانهای غیردولتی میپردازند. آنها نشان دادند که گردشگری نه تنها صنعتی سودآور است، بلکه میتواند ابزاری برای تقویت حقوق بشر و عدالت نیز باشد. با این حال، منتقدان معتقد بودند که همچنان خلاءهایی وجود دارد. به عنوان مثال، Wohlmuther و Wintersteiner بر این اعتقاد بودند که در مورد رابطه گردشگری و صلح، ابهاماتی وجود دارد. بعنی بین اهداف هنجاری و واقعیتهای تجربی شکاف وجود دارد. برخی محققان به این نتیجه رسیدند که گردشگری از صلح نفع بیشتری میبرد تا صلح از گردشگری! صلح باعث رشد گردشگری در کشورهای با درآمد متوسط میشود. برخی منتقدان نیز نگران سوءاستفاده از ایده «صلح از طریق گردشگری» برای منافع تجاری هستند. جایی که سودجویان صلح را بهانهای برای درآمدزایی بیشتر میکنند و این ایده را به گردشگران میفروشند.
برخی اندیشمندان موضوع «گردشگری پس از نزاع» را بررسی کردهاند. به عنوان مثال، Farmaki معتقد است که نقش گردشگری در صلح باید در بستر نزاع دیده شود و باید تأثیرات متقابل گردشگری و نزاع را در نظر بگیریم. این مطالعه به این سؤال مهم میپردازد که کدام جنبههای گردشگری میتوانند به ترویج صلح کمک کنند و چگونه شرایط نزاع میتواند اثرات مثبت گردشگری بر آشتی را محدود کند. Causevic و Lynch نیز مفهوم «گردشگری ققنوس» را مطرح کردهاند. گردشگری زمانی به ققنوس تبدیل میشود که به بازسازی مناطق آسیبدیده از نزاع و کشمکش کمک کند و روابط اجتماعی را به حالت عادی برگرداند.
Wohlmuther و Wintersteiner نیز مفهوم «گردشگری حساس به صلح» را مطرح کردهاند. آنها بر این باورند که گردشگری نباید یک استراتژی مجزا برای صلح باشد، بلکه باید بخشی از یک تحول بزرگ اجتماعی و تاریخی باشد که ما را بهسوی فرهنگ صلح رهنمون میکند. یعنی گردشگری باید از قدرت اقتصادی و اجتماعی خود آگاه شود و مسئولیت اجتماعی خود را بپذیرد. گردشگری، در چارچوب محدودیتهای خود و با آگاهی از قدرت اتحاد، باید به دموکراتیزه کردن جامعه، روابط بینالمللی و نظام جهانی کمک کند. از «پداگوژی صلح» یا آموزش برای صلح نیز سخن به میان آمده است. این رویکرد بر این اعتقاد است که باید صلح را آموزش داد و گفتمانی بین دانشگاه و صنعت گردشگری شکل بگیرد تا صدای افرادی که کمتر شنیده میشوند، به گوش همگان برسد.
درک صلح و خشونت در گردشگری
برخی معتقدند که مشکل اصلی نزاع نیست، بلکه خشونت است. از دیدگاه آنها، اختلافنظر، کشمکش و تنش میتواند فرصتی برای خلاقیت و تعامل باشد؛ این شرایط به ما امکان گفتوگو و درک بهتر یکدیگر را میدهد. در مقابل، مقامات گردشگری به دلیل نگرانی از تخریب تصویر مقصد و تجربه گردشگران تمایلی به تنش ندارند. Galtung، از برجستهترین متفکران مطالعات صلح، سه نوع خشونت را از هم تمیز میدهد: خشونت مستقیم، خشونت ساختاری و خشونت فرهنگی. خشونت مستقیم همان چیزی است که در وهله اول به ذهن ما خطور میکند، یعنی خشونت فیزیکی و آشکار مانند جنگ و درگیری نظامی. اما خشونت ساختاری زیرپوستی است. این نوع خشونت از طریق ساختارهای ناعادلانه اقتصادی و سیاسی اعمال میشود؛ ساختارهایی که باعث استثمار و سرکوب افراد و گروهها میشوند. در نهایت، خشونت فرهنگی آن چیزی است که به دو خشونت دیگر مشروعیت میبخشد و آنها را توجیه میکند.
این رویکرد به ما نشان میدهد که صلح به معنای نبود خشونت نیست؛ بلکه باید تلاش کنیم تا خشونتهای مستقیم، ساختاری و فرهنگی را از بین ببریم. تنها توقف خشونت فیزیکی (آتشبس) کافی نیست بلکه باید به سوی خلق ساختارهای عادلانهای حرکت کنیم که در آن حقوق برابر، احترام و کرامت انسانی حفظ شود. در این فرهنگِ صلح، تعامل به جای آنکه بر اساس خشونت باشد، بر پایه همکاری و عدالت شکل میگیرد.
رابطه گردشگری با خشونت به خوبی درک نشده و نقش خشونت در ناپایداری گردشگری نیز به بررسیهای بیشتری نیاز دارد. Andrews نشان میدهد که خشونت در بسیاری از فعالیتها و تجربههای گردشگری دیده میشود؛ از خشونتهای بینفردی در سفر گرفته تا تبدیل خشونت به جاذبه گردشگری. او همچنین تأکید میکند که نابرابریهای ساختاری در بدنه گردشگری نیز خود زمینهساز خشونت هستند. توسعه نامناسب گردشگری میتواند به وخامت شرایط زندگی جوامع محلی به شکلی خشونتآمیز منجر شود.
در واقع، اگر طرفداران گردشگری صلح میخواهند گردشگری به ایجاد صلح پایدار و جامع کمک کند، باید به چیزی فراتر از «گردشگری پس از نزاع» یا تضمین آرامش گردشگران فکر کنند. ما با این رویکرد فاصله زیادی داریم زیرا ما «گردشگری را صرفا به عنوان یک صنعت» میبینیم؛ نگاهی که عمدتا بر سودآوری تجاری متمرکز است و تعهدات اجتماعی را نادیده میگیرد. در حالی که گردشگری امروزی بر پایه نابرابریهای ساختاری و خشونتهای پنهان بنا شده است.
صلح به مثابه فرایند و گردشگری به مثابه یک بسته
مطالعات صلح بیشتر بر فرایند صلحسازی تأکید دارند؛ در حالی که مطالعات گردشگری بر فروش صلح به گردشگران متمرکزند. به همین دلیل، بیشتر مطالعات گردشگری صلح در شرایط پس از نزاع انجام شدهاند. Webel، پژوهشگر حوزه صلح، میگوید: «صلح مستلزم حفظ و تولید مستمر صلح است و تولید صلح نیازمند تحول مداوم شخصی و جمعی است».
گردشگری صلح فرایندی پیچیده است. اِسکات گردشگری در قبرس را به عنوان «ابزاری برای اعتمادزایی» بررسی کرده است. این مطالعه، نمونهای از گردشگری صلح بهعنوان یک فرایند پویاست. اسکات توضیح میدهد که اقدامات دولتی بیشتر به نفع شرکتهای بزرگ و بنگاهای خارجی است؛ در حقیقت، این اقدامات به جای تقویت صلح، منافع صنعت گردشگری را تأمین میکند. او همچنین به طرحی از سوی جامعه مدنی اشاره میکند که هدفش استفاده از گردشگری روستایی برای احیای اعتماد و همکاری میان روستاهای دو طرف خط سبز (مرز منطقه درگیری) بود. متأسفانه، این پروژه نتوانست موفق شود و اسکات نتیجه گرفت که شرایط ساختاری گستردهتر قابلیت اعتمادزایی و همکاری را در مناطقی مانند قبرس محدود کرده است.
البته، ما میتوانیم جوامعی را پیدا کنیم که نه تنها از جنگ اجتناب کرده بلکه بهطور فعال تعامل بینگروهی را تقویت کردهاند. اینجا میتوانیم بهتر درک کنیم که چگونه از طریق گردشگری میتوان به صلح دست یافت. Fry و همکارانش معتقدند که هویت مشترک فراگیر؛ ارتباطات اجتماعی مثبت؛ وابستگی متقابل؛ ارزشها و هنجارهای ضد جنگ؛ افسانهها، آیینها و نمادهای ضد جنگ؛ و رهبری صلح برای اجنتاب از جنگ و ایجاد صلح ضروری است. آنها بر این باورند که میتوان از این عوامل برای توسعه سیاستهای صلحطلبانه، و تقویت انسجام و همکاری استفاده کرد و با چالشهای جهانی مانند پاندمیها، آلودگی اقیانوسها، از دست دادن تنوع زیستی، گسترش تسلیحات هستهای، و تغییرات اقلیمی مقابله کرد.
این که صلح یک فرایند است، ما را به تأمل درباره ابزارها، زیرساختها و فرایندهایی سوق میدهد که میتوانند به ایجاد، حفظ و تداوم صلح از طریق گردشگری کمک کنند. به عنوان نمونه، موزههای صلح برای آموزش اهمیت دارند. موزه «اعتماد و گفتوگوی مدیترانه» ابزاری است برای خلق گفتمانی فرهنگی و پیچیده بین جامعه محلی، گردشگران و مهاجران در فضایی کوچک. در این فضا، ساکنان، گردشگران و مهاجران بهطور سیال و در عین حال نامتقارن با یکدیگر همزیستی دارند. این پروژه، هرچند ناقص و در حال تکوین است، ولی نمونهای از فرایند تحقق صلح از طریق گردشگری است.
گردشگری صلح همچنین میتواند بهعنوان فضایی گفتوگومحور برای برقراری ارتباط میان جهانبینیهای مختلف عمل کند، جایی که بین جهانهای متفاوت دیالوگ شکل میگیرد و تاریخ و فرهنگ مردمان مختلف به هم پیوند میخورد. برای مثال، بسیاری از ادیان و مذاهب که ظاهرا با یکدیگر در کشمکشاند، قرابتهای بسیار زیادی نیز با هم دارند. گردشگری میتواند این نقاط مشترک را برجسته کند.
اهمیت زمینههای ساختاری گستردهتر در گردشگری صلح
مفهوم «صلح از طریق گردشگری» بر ساختارهای بزرگتر و گستردهترِ اجتماعی تأکید دارد که صلح یا نزاع را تقویت و حفظ میکنند. این یکی از اصول کلیدی رویکرد «صلح همراه با عدالت» است که میگوید صلح تنها نبود خشونت نیست، بلکه به معنای وجود عدالت، برابری و انصاف در همه حوزههای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است. این مفهوم با نظریه «صلح مثبت» گالتونگ همخوانی دارد.
توجه به زمینههای وسیعتر و نگرانی درباره عدالت ساختاری، موضوعی است که بسیاری از اندیشمندان گردشگری تمایلی به بررسی آن ندارند. آنها معتقدند که گردشگری فقط یک صنعت است و تعهدی فراتر از آن ندارد. البته در این میان، استثنائاتی نیز وجود دارد. مثلا برخی بر این باورند که باید به حقوق بشر، عدالت و صلح در مطالعات گردشگری پرداخته شود. ما نمیتوانیم بحرانهای جدی که کل اکوسیستم را تهدید میکنند، نادیده بگیریم. علاوه بر چالشهای محیط زیستی، با بحرانهای اجتماعی بزرگی نیز مواجه هستیم. درگیریهای تمدنی و رقابت بر سر قدرت به وضوح در حال افزایش است. گردشگری نیز در چنین بستری روی میدهد، به این پدیدهها کمک میکند و مسئولیتهایی در قبال ترویج صلح و عدالت دارد.
گردشگری و اکوساید: جنایتی علیه صلح
درباره نقش گردشگری در تخریب محیط زیست و نیاز به اخلاق محیط زیستی در این صنعت، مطالب فراوانی نوشته شده است. با این حال، امروز شرایط به مراتب بحرانیتر شده، زیرا تغییرات اقلیمی بهطرز فزایندهای مخاطرهآمیز شده و این موضوع به اولویت اصلی بسیاری از کشورها تبدیل شده است. در چنین شرایطی، میتوان از نقش گردشگری در «اکوساید» بهطور جدی حرف زد. اکوساید (Ecocide) یا سلاخی محیط زیست به معنای تخریب عمدی و گسترده محیط زیست است به شکلی که سلامت و بقای موجودات زنده، بهویژه انسانها، به خطر بیفتد. این اقدامات جنایت علیه محیط زیست هستند و تلاشهایی برای گنجاندن آنها در قوانین کیفری بینالمللی نیز در جریان است.
بر این باوریم فعالیتهای گردشگری که به اکوساید میانجامند، جنایت علیه صلح هستند. توسعه بیرویه گردشگری در سراسر جهان، تاثیرات مخربی بر محیطهای طبیعی گذاشته است. حتی در مواردی که گردشگری به شکلی پایدارتر، مانند اکوتوریسم، اجرا میشود، باز هم آسیبهای محیط زیستی اجتنابناپذیر است. اکوتوریسم ممکن است آسیبزاتر نیز باشد، زیرا گردشگران به دنبال کشف محیطهای بکر هستند که باعث گسترش اثرات گردشگری به نواحی دوردستتر میشود. به همین ترتیب، روند جدیدی با نام «گردشگری آخرینفرصت» پدید آمده که شامل بازدید از مناطقی است که در آستانه نابودی قرار دارند؛ به شکل تناقضآمیزی، خود این نوع گردشگری میتواند این انقراض را شتاب بخشد.
پیشنهاد میکنیم مقالۀ «ریاکاری و نااصالتی: گزیدهای از اعترافات اکوتوریستها» را بخوانید.
این فعالیتها نهتنها به محیط زیست آسیب میزنند، بلکه روابط انسانی و زیستگاههای جانداران را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. این دگرگونیها بهطور بنیادین بهزیستی و سلامت محیط زیستی را تضعیف میکنند. در کنار تلاشهایی که برای جرمانگاری اکوساید صورت گرفته، حقوقدانان نیز در تلاشند تا حقوق طبیعت را بهعنوان راهکاری برای جلوگیری از تخریب به رسمیت بشناسند. در حالی که توسعه گردشگری نقش مهمی در این فرایندهای مخرب دارد، اما این صنعت میتواند بهعنوان ابزاری برای مقابله با این چالشها نیز مورد استفاده قرار گیرد. گردشگری از ظرفیتهای گستردهای برای تغییر نگرش نسبت به محیط زیست برخوردار است. بهعنوان مثال، گردشگری بومی میتواند آگاهیهای محیط زیستی را در میان گردشگران بهطور چشمگیری افزایش دهد. این تجارب به گردشگران کمک میکند که خود را بخشی از محیط بدانند و ارتباط عمیقی با طبیعت و فرهنگهای محلی برقرار کنند. با توجه به افزایش دوباره برتریطلبی نژادی، خشونتهای راستگرایانه در کشورهای مختلف و بیعدالتی علیه اقلیتها در سراسر جهان، استثمارزدایی نیز اولویت مهمی به شمار میآید.
نتیجهگیری
در اینجا به سه اصل اساسی باید توجه کنیم: صلح، برابری و عدالت، و قدرت تفکر جمعی. این اصول باید در تصمیمگیریها و روندهای اجتماعی مورد توجه قرار گیرند. با وجود این اصول، متأسفانه شاهد افزایش خشونت و درگیری در کشورهای مختلف هستیم. این مسئله به ما میگوید که گردشگری باید به زمینههای اجتماعی، اقتصادی و محیطی گستردهتری که در آن فعالیت دارد بیشتر توجه کند. برای بررسی این روابط و بهبود اوضاع، باید به طور انتقادی ارتباط میان صلح و گردشگری را بررسی کنیم. بهعبارت دیگر، باید بپرسیم چگونه میتوانیم گردشگری را به ابزاری برای ترویج صلح و عدالت تبدیل کنیم.
برای دستیابی به صلح واقعی، باید به انصاف در ابعاد مختلف زندگی اعم از اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و محیط زیستی توجه کنیم. یعنی گردشگری نباید تنها به عنوان صنعتی سودآور دیده شود، بلکه باید در راستای توسعه پایدار و عدالت اجتماعی عمل کند. برخی از سازمانهای گردشگری در حال حاضر به سمت مسئولیتپذیری بیشتر حرکت میکنند، اما این اقدامات باید به روندی گستردهتر تبدیل شود.
در واقع، تلاشهای کنونی برای مسئولانهتر کردن گردشگری، به اندازه کافی ریشهای و بنیادین نیست. بسیاری از اقدامات صنعت گردشگری و پژوهشهای دانشگاهی در این حوزه محدود به منافع گردشگری هستند و از نگاه به مسائل گستردهتر و مهمتر مانند عدالت اجتماعی و ساختاری غافل میمانند. علاوه بر این، با توجه به رویکرد صلح همراه با عدالت، ما باید به جبران خسارتها، احقاق حقوق و ترمیم آسیبها فکر کنیم، نه صرفا به مسئولیتپذیری و آشتی!
نیل به این اهداف نیازمند آموزش، پژوهش و تعامل است. ما به همکاریهای بیشتری بین تمامی ذینفعان نیاز داریم، از جمله سازمانهای غیردولتی، جوامع بومی، افراد به حاشیهراندهشده مانند پناهجویان و حتی محیط زیست. نیاز داریم تا نظامهای آموزشی انتقادی، و حتی رادیکال، را در کلاسهای درس، در صنعت گردشگری و میان مردم به کار گیریم تا گردشگری را به سوی عدالت اجتماعی و محیط زیستی هدایت کنیم. همانطور که Audrey Osler میگوید آموزش میتواند ابزاری رهاییبخش و تحولآفرین باشد. چنین آموزشی باید روابط نابرابر قدرت را بررسی کند و بپذیرد که حقوق بشر میتواند به ابزاری برای کنترل تبدیل شود، اگر بدون گفتوگو و در نظر گرفتن نیازهای خاص مردم اعمال شود. از این رو، ما به روششناسیهای انتقادی و رهاییبخش نیز نیاز داریم.