بیست سال پیش مقالهای نوشتم تا شکاف نظری میان گردشگری پایدار و توسعه پایدار را پر کنم. دو انگیزه اصلی داشتم: نخست اینکه، با وجود یک دهه مباحث دانشگاهی، مفهوم «توسعه گردشگری پایدار» همچنان بر بنیان نظری سستی تکیه داشت. «توسعه پایدار» با همه تناقضهای درونیاش، بیآنکه نقد شود، به هدف و چارچوب مسلط در برنامهریزی گردشگری بدل شده بود. این شگفتآور نبود، زیرا گردشگری از مدتها پیش بهعنوان ابزاری برای «توسعه» قلمداد میشد و تا سال ۲۰۰۰، توسعه پایدار عملا به پارادایم غالب در گفتمان جهانی توسعه تبدیل شده بود. با این حال، من بر این باور بودم که برای فهم رابطه گردشگری و توسعه پایدار، به واکاوی ژرفتر و نظریتری نیاز داریم.
دومین هدف من شناسایی نقاط همگرایی و واگرایی میان گردشگری و توسعه پایدار بود. به بیان دیگر، میخواستم بدانم «توسعه گردشگری پایدار» تا چه اندازه قابلیت اجرا دارد و آیا میتوان از مسیر توسعه گردشگری واقعا به پایداری دست یافت یا نه. نتیجه پژوهشم روشن بود: توسعه گردشگری پایدار، در معنای دقیق کلمه، دستیافتنی نیست. با این حال، دریافتم که همه ذینفعان ناگزیرند به سوی اشکال پایدارتر گردشگری حرکت کنند و ــ به تعبیر امروزی ــ رویکردی مسئولانه در پیش گیرند؛ اما این تلاش نباید پشت واژههای پرزرقوبرقی چون «توسعه پایدار» پنهان شود.
از زمان نگارش آن مقاله، ادبیات علمیِ گردشگری پایدار از نظر گستره و عمق بهطور چشمگیری پیشرفت کرده است و انبوه پژوهشها نشان از بلوغ این حوزه دارد. با این حال، دو نکته اساسی شایان تأمل است. نخست آنکه مفهوم «گردشگری پایدار» همگام با، ولی جدا از، پارادایم مادرِ خود یعنی «توسعه پایدار» پیش رفته است. گرچه ایدههای اولیه توسعه گردشگری پایدار بر مبنای توسعه پایدار شکل گرفتند و بدیهی است که هر شکل تولید و مصرف، از جمله گردشگری، باید از نظر محیط زیستی پایدار باشد، اما در عمل تداومِ فعالیتهای گردشگری بهسرعت بر هدف والاتر، یعنی «توسعه پایدار» اولویت یافت؛ گویی فرض بر این بود که تحقق گردشگری بهطور خودکار به توسعه پایدار منتهی میشود.
امروز «گردشگری پایدار» بیش از آنکه ابزاری برای نیل به توسعه پایدار باشد، خود به یک جهتگیری هنجاری و غایت بدل شده است. همین امر در گفتمان جهانی نیز بازتاب یافته است: پس از اعلام «اهداف توسعه پایدار» در سال ۲۰۱۵، سازمان ملل سال ۲۰۱۷ را «سال بینالمللی گردشگری پایدار برای توسعه» نامید، نه «گردشگری برای توسعه پایدار». به بیان دیگر، اگرچه برخی مضامین مانند گردشگری حامیفقرا، گردشگری اجتماعمحور یا گردشگری داوطلبانه بهطور ضمنی به توسعه جایگزین ربط دارند، و اگرچه نمیتوان از اهمیت و سهم گردشگری پایدار چشمپوشی کرد، تحقیق درباره گردشگری پایدار عمدتا جدای از تحولات اندیشهای و عملی توسعه و به دور از نقدهای توسعه پایدار تکامل یافته است.
دوم، و بهمراتب صریحتر، بهنظر میرسد مطالعات و سیاستگذاریهای گردشگری پایدار از یکسو و صنعت گردشگریِ واقعی از سوی دیگر، در دو جهان موازی حرکت میکنند. با وجود حجم انبوه پژوهشها، طرحهای اعتبارسنجی، نوآوریها، تدوین شاخصهای پایداری و شکلگیری نهادهایی چون «شورای جهانی گردشگری پایدار»، در دو دهه اخیر عملا شاهد پیشرفت چشمگیری در دستیابی به «توسعه گردشگری پایدار» یا صنعت گردشگری پایدارتر نبودهایم.
اگر به خاستگاه مفهوم «توسعه گردشگری پایدار» بنگریم، بخشی از چرایی این شکاف روشن میشود. در دههٔ ۱۹۸۰ و اوایل دههٔ ۱۹۹۰، نگرانیهای روبهافزایشی—بهویژه میان دانشگاهیان و رسانههای عمومی—درباره پیامدهای گردشگری انبوه شکل گرفت؛ چنانکه یک مفسر آن را با لحنی آخرالزمانی «شبحی که سیاره را تسخیر کرده است» نامید. در واکنش، بسیاری با تکیه بر آثار پیشگامان گردشگری جایگزین، از ایدهٔ «توسعه گردشگری پایدار» بهطور شتابزدهای استقبال کردند؛ ابزاری که بهزعم آنان هم برای مهار آثار منفی گردشگری انبوه و هم برای به چالش کشیدن منطق سرمایهداری نئولیبرال کارآمد به نظر میآمد.
طبیعی بود که چنین استدلالی برای صنعت گردشگری چندان خوشایند نباشد. در نتیجه، گفتمان «توسعه گردشگری پایدار» عمدتا در محافل دانشگاهی و نهادهای دولتی ماند و شواهد چندانی از همکاری اثربخش میان دانشگاه و صنعت دیده نشد. هرچند سازمانهایی مانند سازمان جهانی گردشگری و شورای جهانی سفر و گردشگری بهسرعت این مفهوم را پذیرفتند، اما این کار را بیشتر با هدف «سبزشویی» و مشروعیتبخشی به برنامههای رشد خود انجام دادند.
البته نمیتوان انکار کرد که عرضه و تقاضای انواع نسبتا پایدارتر گردشگری در سطح مقصدها و سیاستهای منطقهای رو به گسترش است. بااینهمه، نکته کلیدی آن است که دستیابی به توسعه گردشگری پایدار تنها در مقیاس جهانی ممکن است؛ جایی که روندهای بنیادین گردشگری بینالمللی خود ناقض اصول پایداریاند، از جمله:
- آمارها نشان میدهد گردشگری جهانی در دو دهه نخست قرن ۲۱ رشدی شتابان داشته است: تعداد گردشگران بینالمللی از ۶۸۷ میلیون نفر در سال ۲۰۰۰ به ۱۴۰۱ میلیارد نفر در ۲۰۱۸ رسید؛ یعنی در کمتر از ۲۰ سال بیش از دو برابر شد. همزمان، تعداد کل مسافران هوایی (شامل پروازهای داخلی) تقریبا سه برابر شد و از ۱.۶۷۴ میلیارد به ۴.۲۳۳ میلیارد نفر افزایش یافت. در همین دوره، درآمدهای سالانه گردشگری بینالمللی از ۴۸۱ میلیارد دلار به ۱۴۵۱ میلیارد دلار جهش کرد. از منظر اقتصادی و بر اساس ارزیابی سازمان جهانی گردشگری، این رشد موفقیتی چشمگیر است؛ اما از حیث محیط زیستی و با توجه به ظهور جنبشهای ضدگردشگری، مشخصا ناپایدار است.
- بخش قابلتوجهی از این رشد به ظهور بازارهای تازه، بهویژه چین، و نیز افزایش میل به سفر در بازارهای سنتی برمیگردد. با این حال، هنوز کمتر از یکششم جمعیت جهان توانایی سفر بینالمللی دارند؛ واقعیتی که از یکسو نابرابری عمیق در دسترسی به فرصتهای سفر را آشکار میکند و از سوی دیگر، نشاندهنده ظرفیت بالقوه عظیم برای تداوم گسترش بازارهای نوظهور گردشگری است.
- رشد شتابان گردشگری بینالمللی در دو دهه اخیر عمدتا حاصل افزایش ثروت، بهویژه در اقتصادهای نوظهور، و اجرای سیاستهای نئولیبرالیای بوده که گسترش سفر را آسان کرده است. در این میان، هرچند اقتصاد اشتراکی و پدیده موسوم به «اشباع گردشگری» (over-tourism) توجه فراوانی جلب کردهاند، اما نقشی که شرکتهای هواپیمایی ارزانقیمت ایفا کردهاند تعیینکنندهتر است. سهم این شرکتها از بازار جهانی خطوط هوایی از حدود ۱۵٫۷ درصد در ۲۰۰۶ به ۳۱ درصد در ۲۰۱۸ رسید؛ رشدی چشمگیر که امروز با فعالیت بیش از ۱۳۰ ایرلاین ارزانقیمت—عمدتا در مسیرهای کوتاهبرد با بالاترین میزان انتشار کربن سرانه—همچنان ادامه دارد.
- روند جهانی گردشگری نشان میدهد که هم مقصدهای جدیدی ظهور کردهاند و هم مقصدهای قدیمیتر با رشد بیسابقه تعداد گردشگران روبهرو هستند. در سال ۲۰۱۷، از میان ۲۱۷ کشور، ۱۰۸ کشور بیش از یک میلیون گردشگر ورودی داشتند؛ از این میان، ۷۳ کشور بیش از سه میلیون و ۳۵ کشور بیش از ده میلیون گردشگر جذب کردند. در برخی موارد، این رشد منجر به وابستگی اقتصادی شدید به گردشگری شده است: در ۱۱ کشور، سهم مستقیم و غیرمستقیم گردشگری بیش از ۴۰ درصد از تولید ناخالص داخلی بود و در ۴۴ کشور، بیش از ۱۵ درصد. چنین وابستگیای با اصل خوداتکایی که هدف دیرینه توسعه است، در تضاد آشکار قرار دارد.
بهطور خلاصه، طی دو دهه گذشته، مسیر جهانی گردشگری عمدتا با اصول و اهداف توسعه گردشگری پایدار در تضاد بوده است، با این حال، این سیاستها همچنان اجرا میشوند. برای نمونه، سازمان جهانی گردشگری در پلتفرم «T4SDG» مدعی است که «گردشگری به عنوان یک قدرت اقتصادی، میتواند بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در تحقق همه اهداف توسعه پایدار کمک کند». گزارش «گردشگری و اهداف توسعه پایدار – سفر به سال ۲۰۲۳» نیز بر تقویت نقش گردشگری در دستیابی به ۱۷ هدف توسعه پایدار تأکید میکند. با این حال، شواهد فراوانی نشان میدهند که نگرانیها درباره ناپایداری رشد بیرویه گردشگری، که بیش از نیم قرن پیش آغاز شده، هنوز پابرجا هستند.
لذا، همان شکاف نظری که ۲۰ سال پیش میان گردشگری و توسعه پایدار وجود داشت، امروز به شکاف عملی میان نظریه و سیاستهای گردشگری از یک سو و واقعیتهای عملی آن از سوی دیگر تبدیل شده است. اکنون زمان آن رسیده که مفهوم توسعه پایدار و ارتباط آن با گردشگری را بازنگری کنیم و تناقضهای ذاتی این رابطه به دقت بررسی نماییم. در نهایت، دیگر نمیتوانیم به سادگی ارتباط علّی میان گردشگری و توسعه را بپذیریم؛ بلکه لازم است بازاندیشی بنیادین درباره چگونگی تولید، مدیریت و مصرف گردشگری انجام دهیم تا مسیر تحقق توسعهای واقعا پایدار روشن شود.
پایان گردشگری در معنای «توسعه»؟
واژه «توسعه» بهطرز قابل توجهی مبهم است و با وجود کاربرد گسترده در حوزههای مختلف، تعریف دقیقی ندارد. در سطح کلی، توسعه هم فرایندی است که از طریق آن یک کشور یا جامعه از وضعیتی به وضعیت دیگر—که معمولا تصور میشود بهتر است—حرکت میکند، و هم هدف نهایی این فرایند محسوب میشود؛ یعنی توسعه هم به «مسیر» اشاره دارد و هم به «مقصد». این ابهام باعث آشکار شدن تناقضهای ذاتی مفهوم میشود: بهبود در یک سیستم پیچیده اجتماعی-اقتصادی میتواند در بخشهای مختلف، با سرعتها و کیفیتهای متفاوت و تحت تأثیر نیروهای گوناگون رخ دهد. توسعه یک بخش ممکن است به سایر بخشها آسیب برساند و اهداف متضاد ایجاد کند. علاوه بر این، اهداف توسعه باید توسط کسانی تعیین شود که خودْ موضوع توسعه هستند؛ بنابراین هیچ معیار جهانی پذیرفتهشدهای برای «توسعهیافتگی» وجود ندارد و تحقق کامل توسعه از نظر تعریف هرگز ممکن نیست.
با وجود ابهامات بنیادین در مفهوم توسعه، این واژه سالها بهعنوان غایت مطلوب و هدف اصلی گردشگری پذیرفته شده است. برای بسیاری از مقصدها و سازمانها مانند سازمان جهانی گردشگری، همچنان اینگونه است. در گذشته، شاید چنین ارتباطی بین گردشگری و توسعه منطقی بود ولی اکنون درک ما از ماهیت توسعه و چگونگی نیل به آن تغییر کرده است؛ در نتیجه، این استدلال دیگر درست نیست. زیرا در گذشته صرفا مزایای اقتصادی گردشگری مانند درآمدزایی، اشتغالزایی، درآمدهای دولتی مورد توجه بود. این دیدگاه با مفاهیم اولیه توسعه که معادل با رشد اقتصادی بود، همخوانی داشت. اساسا سیاست بینالمللی توسعه بر پایه نظریه اقتصاد کلاسیک و تمرکز بر قطبهای رشد اقتصادی بنا شده بود. مطالعات دانشگاهی توسعه نیز با اقتصاد توسعه شروع شد و تفکر «ارتدکسی پوزیتیویستی» برنامهریزی اقتصادی را ابزاری اصلی برای توسعه میدانست. مزایای توسعه گردشگری نیز معمولا با شاخصهای اقتصادی بیان و توسط نهادهایی مانند سازمان جهانی گردشگری و شورای جهانی سفر و گردشگری تبیین میشدند (میشوند)، با وجود این که ظاهرا به توسعه پایدار متعهد بودند (هستند).
این در حالی است که معنای «توسعه» و سیاستهای جهانی توسعه طی نیم قرن گذشته دچار تغییرات بنیادین شدهاند. زود مشخص شد که رشد اقتصادی بهتنهایی نمیتواند چالشهای اجتماعی و سیاسی را حل کند و در برخی موارد حتی آنها را تشدید میکند. از این رو، هرچند رشد اقتصادی همچنان بهعنوان سنگبنا باقی ماند، مفهوم توسعه به مسائل اجتماعی مانند بیکاری و نابرابری نیز توجه کرد—مسائلی که هنوز مانع بزرگی بر سر راه دستیابی به توسعه جهانی هستند. تا ابتدای هزاره جدید، تمرکز اصلی به سمت توسعه انسانی معطوف شد؛ توسعهای که علاوه بر بُعد اقتصادی، شامل ابعاد اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نیز میشود.
توصیه میکنیم مقالۀ «شادکامی: فسلفه، افسانه یا ابزاری برای کنترل تغییرات اجتماعی؟» را بخوانید.
این بدان معنا نیست که رشد اقتصادی و توسعه در تناقض هستند. رشد اقتصادی—یا به بیان دقیقتر، سطح مناسبی از درآمد ملی و سرانه—هنوز پیشنیازی مهم برای توسعه است. افزایش استانداردهای زندگی مادی با ارتقای بهزیستی ذهنی رابطه مستقیم دارد. با این حال، در سه دهه اخیر، توسعه بیش از پیش با مفهوم بهزیستی—چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی—گره خورده است. دستیابی به بهزیستی مستلزم داشتن قابلیتهایی است که به ما آزادی میدهد: آزادی انتخاب و آزادی از بردگی، جهالت، محدودیتهای نهادی و اجتماعی، و توانایی بهرهگیری کامل از ظرفیتهای خود در جامعه. مطابق تعریف «برنامه توسعه سازمان ملل»، توسعه انسانی عبارت است از: «گسترش آزادیهای مردم برای زندگی طولانی، سالم و خلاق؛ پیشبرد اهداف ارزشمند؛ و مشارکت فعال در شکلدهی به توسعه عادلانه و پایدار».
احساس بهزیستی تا حد زیادی به دستیابی به شاخصهای ملموس توسعه—مانند درآمد، آموزش، طول عمر، دسترسی به خدمات بهداشتی و سایر منابع—وابسته است. همانطور که برنامه توسعه سازمان ملل تصریح میکند، این بهزیستی همچنین نیازمند عدالت در سطح ملی و بینالمللی است. با این حال، تناقض ذاتی توسعه و رشد اقتصادی این است که رشد اقتصادی غالبا نابرابری را تشدید میکند؛ بسیاری از کشورهای توسعهیافته، با وجود افزایش سرانه ثروت، همچنان با «رکود اجتماعی» مواجهاند. افزون بر این، بهزیستی به عوامل ناملموس نیز وابسته است: حس تعلق به جامعه، احترام متقابل، داشتن هدف و هویت، و انجام مسئولیت اخلاقی برای ارتقای بهزیستی دیگران در حال و آینده. به عبارت دیگر، زندگی پررونق فراتر از تأمین نیازهای اولیه است و شامل رضایت اجتماعی، روانی و حتی معنوی نیز میشود.
قزلباش توسعه را به سادهترین شکل، یعنی فرایند «بهتر شدن زندگی مردم» تعریف میکند. او تأکید دارد که این فرایند باید بر اساس ارزشها یا آن چیزهایی شکل گیرد که مردم معتقدند زندگی خود و دیگران را بهبود میبخشد. البته همه افراد با تمام این ارزشها ارتباط برقرار نمیکنند، اما میتوان گفت که مواردی مانند تأمین نیازهای اساسی، تحقق ظرفیتهای انسانی (از جمله مهارتهای فیزیکی و فکری)، آزادی و رفاه، جزو محورهای اصلی این تعریف هستند. به بیان دیگر، توسعه نه صرفا رشد اقتصادی، بلکه ارتقای کیفیت زندگی و توانمندسازی انسانها، بهویژه گروههای به حاشیهراندهشده، است.
براساس این دیدگاه، توسعه مفهومی چندبُعدی و سیال است، زیرا افراد و جوامع مختلف آن را به شکلهای متفاوتی درک میکنند. برخی عناصر مانند تأمین نیازهای اساسی، سطح مناسب درآمد و دسترسی به کالاها و خدمات اجتماعی نقش محوری دارند و همگی به نوعی با رشد اقتصادی مرتبطاند، اما سایر عناصر متغیر و وابسته به شرایط فرهنگی، اجتماعی و فردی هستند. این واقعیت نشان میدهد که نمیتوان هدفی واحد و جهانی برای توسعه تعیین کرد و در نتیجه، هیچ سیاست یا فرایند جهانی قابل اتکایی برای دستیابی به آن وجود ندارد. به همین دلیل، برخی منتقدان بر این باورند که توسعه به عنوان یک پروژه جهانی ناکام مانده و باید کنار گذاشته شود.
به همین ترتیب، این واقعیت نشان میدهد که ادعاها درباره نقش گردشگری بهعنوان موتور توسعه چندان باورپذیر نیستند؛ ترویج گردشگری بهعنوان ابزاری برای توسعه دیگر قابل توجیه نیست. بدیهی است که گردشگری بهعنوان یک بخش اقتصادی بزرگ میتواند فعالیتهای اقتصادی را تحریک کرده و به رشد اقتصادی در مقصدها کمک کند، اما دستیابی افراد و جوامع به بهزیستی، تابع مجموعهای از عوامل درونزا است که مستقل از عملکرد اقتصادی و گردشگری هستند.
این بحث البته تازه نیست. مدتهاست میدانیم که گردشگری اساسا یک فعالیت صنعتی است و پیامدهای آن، همانند سایر صنایع، پایداری را به چالش میکشد. همچنین، شواهد نشان میدهد که گردشگری بهطور قابل توجهی بیشتر از دیگر فعالیتهای اقتصادی به توسعه کمک نمیکند. با این حال، علیرغم تعاریف و مفهومسازیهای نوین توسعه که ضرورت جدا کردن گردشگری از توسعه را تقویت میکنند، این ارتباط همچنان در سیاستها و تا حدی در محافل دانشگاهی حفظ شده است؛ اغلب با ارجاع به «توسعه پایدار»، مفهومی که طی دو دهه گذشته به طور فزایندهای مشروعیت خود را از دست داده است.
برای خواندن بخش دوم این نوشتار، اینجا را کلیک کنید.