یک بار با دوستم بر سر موضوع کنولی (نوعی شیرینی ایتالیایی) حسابی بحث کردم. موضوع بحث، شیرینیفروشی مایک بود که یکی از مکانهای محبوب توریستها و حتی نامزدهای ریاست جمهوری در منطقه North End بوستون است [مترجم: در این متن به عمد از واژه توریست به جای گردشگری استفاده میکنیم]. مشکل دوستم نه با خود کنولی بلکه با عکسی بود که در آن بیل کلینتون در حال خوردن کنولی در همین مغازه بود. او با عصبانیت گفت: «چطور میتوانی اینجا را دوست داشته باشی؟ اینجا مثل قیفی است که روح توریستهای سادهلوح را میمکد.
بحث من هم اصلا درباره خود کنولیهای مغازه «مایک» نبود، بلکه درباره استدلال عجیب و غیرمنطقی دوستم بود: او فقط به این دلیل حاضر نبود پایش را در آن شیرینیفروشی بگذارد که بیل کلینتون و توریستها آنجا میرفتند! حتی وقتی پدربزرگ و مادربزرگش به شهر آمده و از او پرسیده بودند: «آن شیرینیفروشی که رئیسجمهور دوست دارد، کجاست؟»، دوستم با اصرار آنها را به مغازهای در آن طرف خیابان برده بود؛ جایی سادهتر که کنولیهای معمولی سرو میکرد و خبری هم از عکسهای افراد مشهور روی دیوارهایش نبود. ظاهراً او نگران بود که پدربزرگ و مادربزرگش گول نسخه «توریستی» کنولیهای مایک را بخورند!
باید اعتراف کنم که وقتی سفر میکنم، گاهی من هم مثل دوستم فکر میکنم. شاید شما هم این حس را تجربه کرده باشید. به یک میکده ژاپنی عالی، یک کلوب جاز چکی، یا یک کافه پاریسی دنج میروید؛ جایی که کاملا مطابق سلیقه شماست، اما ناگهان شلوغ میشود. در آن لحظه، به خودتان میگویید: «اوه، نه! دیگر به درد نمیخورد. پاتوق دلنشینم حالا شده لانه توریستها!»
اما اخیرا به این فکر افتادم که شاید نگرانی من بیمورد بود. آیا واقعا برایم مهم بود که دیگران هم آنجا بودند؟ آیا آن کافه قدیمی آنقدر ظریف بود که نتواند عشق صد نفر دیگر را تحمل کند؟ شاید مشکل از خود مکان نبود، بلکه دیدگاه من باید تغییر میکرد. به نظرم، من به شکلی نامعقول نسبت به «توریستها» وسواس پیدا کرده بودم.
همانطور که سیاستمداران همیشه میگویند: «الان وقت سیاستبازی نیست»، در سفر هم «توریست» بودن به اصطلاحی تحقیرآمیز بدل شده است. حتی خود توریستها هم این واژه را با نوعی خفت به کار میبرند. اما واقعا «توریستی» یعنی چه؟ یعنی چیزی بیارزش، سطحی، و مصنوعی؛ چیزی که برای لذت بردن غریبهها ساخته شده و هیچ ارتباطی با فرهنگ محلی ندارد. برای سفرنویسها، «توریستی» بدترین توهین ممکن است؛ حتی از مسافرخانهای پر از کک هم موهنتر و شومتر است! ما همیشه میان «مسافران آگاه» و «توریستهای سادهلوح» تفاوت قائل میشویم و دنیا را به دو بخش تقسیم میکنیم: کارهایی که توریستها انجام میدهند، در مقابل کارهایی که «محلیها» میکنند. این دوگانگی به نوعی جنگ فرهنگی تبدیل شده است.
بهخاطر تمام دفعاتی که به این تمایز سطحی دامن زدهام، عذرخواهی میکنم. و از همکارانم در حوزه سفرنویسی میخواهم که بیاییم این رفتار پوچ را برای همیشه کنار بگذاریم. تمرکز بیش از حد روی اینکه چه چیزی «توریستی» است و چه چیزی نیست، یا چه کسی «توریست» است و چه کسی نیست، عملا تعطیلات ما را خراب میکند. در تلاش برای اینکه تجربه سفرمان را منحصربهفرد، خاص، و شخصی کنیم، به جای لذت بردن از خود سفر، درگیر فرار از دیگران میشویم. وقتی مدام در برابر توریستها و چیزهای بهاصطلاح توریستی جبهه میگیریم، در نهایت نهتنها از آنها بلکه از همه چیزهای ارزشمند دیگر هم فاصله میگیریم؛ از جمله مردمی که ظاهرا برای دیدنشان آمدهایم و مکانهایی که قصد کشفشان را داریم. این رویکرد، روشی سرد و بیروح برای سفر کردن است. و وقتی میگویم سرد، منظورم مشمئزکننده است! این تکبر و رفتار پرافاده، چیزی جز تف سر بالا نیست.
در این دورانِ گردشگری انبوه، سفرهای لوکس، تجربه را به امتیازی انحصاری تبدیل کرده است: جستوجوی مکانهای دورافتاده و تجربههای نادری که تنها عدهای خوششانس میتوانند از آنها لذت ببرند. طبق این طرز تفکر، ارزش یک تجربه با تعداد و نوع افرادی که آن را با ما شریک میشوند، رابطه معکوس دارد. البته، برخی مکانها آنقدر استثنایی هستند که حتی شلوغیشان هم مانع لذت بردن ما نمیشود. هیچکدام از ما نمیتواند از دیدن جنگجویان سفالیِ شیآن، ماچو پیچو، تاجمحل یا موزه بریتانیا فقط به این دلیل که آنها پر از توریست هستند، چشمپوشی کند. اما وقتی نوبت به انتخاب مکانهای درجه دوم، رستورانی برای شام یا تماشای نمایشی شبانه میرسد، طبق عادات قدیمی، تمام تلاشمان را میکنیم تا از جمعیت فاصله بگیریم. انحصارطلبی بهتدریج در حال تبدیل شدن به هدفی در سفرهایمان است؛ تا جایی که برنامههای سفرمان را نه بر اساس آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، بلکه بر اساس جاهایی که سایر آمریکاییها [مترجم: بخوانید ایرانیها] آنجا نیستند، میچینیم.
در بیشتر زندگیام فکر میکردم تنها راه برای کسب تجربههای اصیل، سفرهای مستقل است. از تورهای گروهی مانند طاعون فراری بودم، از کشتیهای کروز، شامهای نمایشی و مهمتر از همه، هر چیزی که با کلمه «تور» همراه بود: تورهای کالسکه، تورهای پیادهروی، تورهای دوچرخهسواری، تورهای گوندولا، تورهای غروب، تورهای ارواح و … همه اینها برای من غیرقابل تحمل به نظر میرسید.
اشتباه میکردم. از وقتی که به زور در یک تور پیادهروی لندن شرکت کردم که در نهایت هم تجربه عالیای شد، نظرم کاملا تغییر کرد. بعد از آن، برخی از بهترین لحظات سفرهایم شامل گشتوگذار با گروهی از غریبهها بوده است. به نظرم آمد که مسافران مستقل معمولا با افرادی که اطلاعات دارند ارتباط برقرار نمیکنند و به همین دلیل، درباره چیزهایی مثل سیل بزرگ ملاس بوستون در سال ۱۹۱۹ چیزی یاد نمیگیرند (جدی میگویم، همین حالا گوگل کنید). سالها در بوستون زندگی کردم، اما اولین بار درباره این حادثه سورئال در یک تور قایقسواری همراه با خواهرزادهام شنیدم و به آن افتخار میکنم.
توریست بودن به معنای واقعی کلمه میتواند شما را به تجربههایی برساند که در غیر این صورت نمیتوانستید به آنها دست پیدا کنید؛ تجربههایی که نه تنها انحصاری نیستند، بلکه جذابیتشان را از همراهی دیگران میگیرند. سفر مستقل صرفا به شما این امکان را میدهد تا بدون نام و نشان در یک محله غرق شوید، همین قدر! در سفرم به هند همیشه امیدوار بودم که خانوادهای محلی مرا برای چای دعوت کند و همه رازهای فرهنگشان را برایم بازگو کند. اما هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاد. سال گذشته زوجی که از آشنایانم هستند، با یک تور به راجستان رفتند و هر روز با یک خانواده محلی چای مینوشیدند یا غذای خانگی میخوردند، که هنوز با برخی از آنها در تماس هستند. اگر این «توریستی» است، پس لطفا یک دوربین نیکون به گردنم بیاویزید.
مشکل واژه «توریستی» این است که به خیلی چیزهایی که توریستی نیستند نیز اطلاق میشود. چیزهایی که تنها گناهشان محبوبیت بین غریبههاست. در دفترچه راهنمای میهمانان هتل Ritz-Carlton نیواورلئانز، یک شب در بار Vaughn با اجرای Kermit Ruffins & the BBQ Swingers توصیه شده است. اجرای پنجشنبههای آتشین در این بار یکی از محبوبترینها حتی بین (عذرخواهی میکنم) محلیهاست. آیا باید اهمیت بدهیم که تعدادی از افراد از مینیاپولیس و اوساکا هم آن را کشف کردهاند؟ وقتی چیزی ذاتا باحال توسط توریستها پذیرفته میشود، آیا آن را از باحالی میاندازد؟ در ریکیاویک، ایسلند، فروشگاهی دولتی برای توریستها وجود دارد که پر از عروسکهای سوغاتی پافین، فیگورهای وایکینگ فلزی و ژاکتهای گرانقیمت پشمی برای پدرتان است. آنها همچنین ترانههای کامل Bjork، Sigur Ros و Sugarcubes را میفروشند. پس: آیا Bjork «توریستی» است؟ آیا Kermit Ruffins «توریستی» است؟ نه! پاسخ نه است.
مسافران جدی از جایی مانند رستوران بخارا ابراز انزجار میکنند. هر کتاب راهنمای دهلی نو این کبابی را توصیه میکند و به همین دلیل همیشه شلوغ است. هر شب گروههای زیادی از توریستها به رستوران بخارا میآیند و حدس بزنید چه؟ آنها شامی بهتر از شما میخورند. کبابهای مرغ و بره آنها بینظیر است. بهتر از این کبابها تا به حال نچشیدهام؛ البته این را به مادرزن ایرانیام نگویید! بعد از یک بازدید، بخارا به صدر فهرست «بهترینهای» من رسید. واقعا همینقدر خوب است. وقتی کارت لمینیتی را دیدم که غذاهای خاص رستوران را معرفی میکرد، به دوستم الکس فکر کردم: دیس رئیسجمهور و دیس چلسی، که اولی به نام دشمن الکس در North End نامگذاری شده بود و در جریان سفر به هند در سال ۲۰۰۰ در اینجا غذا خورده بود. با توجه به ابعاد دیسها، به نظر میرسد که بیل و چلسی کلینتون دهکده را تسخیر کردهاند! با این حال، مشتریان رستوران بخارا آنقدر سرگرم میل کردن غذاهای لذیذشان هستند که کلینتونها هیچگونه توجهی را جلب نمیکنند. مسافران ماهعسل بریتانیایی، تاجران کویتی، خانوادههای هندی با کودکانشان همه در حال گذراندن اوقات خوشی هستند.
با توجه به اینکه فقط ۲۸ درصد از آمریکاییها پاسپورت دارند، باید هر کسی را که توانسته سفر کند، صرف نظر از اینکه چه لباسی پوشیده یا چند بار عکسی را خراب کرده، تحسین کنیم. بهجای اینکه از هموطنانمان نفرت داشته باشیم که جسارت کرده و تعطیلاتی مشابه تعطیلات ما را انتخاب کردهاند، چرا کلاه از سر بر نداریم که اصلا به خودشان زحمت داده و به سفر خارج از کشور رفتهاند؟
در همین حال، مسافر بدبین میتواند چیزی از توریستهای متحیر و کمتجربه بیاموزد، از حس شگفتی و شادی بینهایتشان بر روی برج ایفل یا لبه گراند کنیون؛ لحظاتی که همه مسافران آرزوی تجربه کردن آنها را دارند. منظورم این نیست که با پوششی نامتعارف در بانکوک غذا بخورید. منظورم این است که اشتباه کردن و دستپاچه شدن، بخشی از ماهیت غریبگی در سفر به سرزمینهای خارجی است. در برابر آن تسلیم شوید و بیخیال، خود را در آن مکان و فضا گم کنید. منظورم این است که سوءظن و حالت تدافعی را کنار بگذارید و اجازه دهید یک واکنش واقعی رخ دهد، حتی اگر آن واکنش به سادگی یک «وای» گفتن باشد. منظورم این است که از گردشی ساده با کالسکه در سنترال پارک، یک تور پیادهروی در لندن یا یک سفر غروب با قایق در خلیج سانفرانسیسکو لذت ببرید بدون آنکه از خود بپرسید آیا باید این کار را انجام دهید یا نه. منظورم این است که در نهایت آن صدای درونی مزاحم را ساکت کنید که میپرسد: «آیا یک هلو بخورم؟ یا آن هلوها کمی بیش از حد… توریستی هستند؟»