بیشتر مطالعات اولیه در حوزه گردشگری، پدیده سفر را بهعنوان واقعیتی بیرونی توصیف کردهاند. تمرکز این مطالعات عمدتا بر توزیع جریانهای گردشگری، اثرات گردشگری و ارتباط گردشگری با سایر نیروهای اقتصادی بود. بسیاری از این مطالعات، ماهیتی تجربی داشتند و بر پایه مطالعات موردی انجام شدند. در آن مقطع زمانی که هنوز توجه چندانی به گردشگری در سطح سیاستگذاری نمیشد، این تحقیقات ارزشمند و قابل توجه بودند و نکات مهمی را درباره الگوها، روابط و اثرات گردشگری و همچنین نقش و مقیاس گردشگری به مخاطبان میگفتند.
نخستین مطالعات در حوزه گردشگری از میانه قرن نوزدهم میلادی آغاز شدند، هرچند این پژوهشها ماهیتی دانشگاهی نداشتند. برای نمونه، در سال ۱۸۶۰، روزنامه The Times مقالهای منتشر کرد که بهتفصیل فرایند توسعه تفرجگاهها و سواحل را بررسی میکرد. این موضوع از دهه ۱۸۸۰ تا دهه نخست قرن بیستم، به یکی از محورهای مورد علاقه روزنامه آمریکایی The Nation نیز تبدیل شده بود.
گیلبرت (۱۹۳۹) از نخستین افرادی بود که بهطور نظاممند به مطالعه گردشگری پرداخت. پژوهشهای او در دهههای بعد توسط محققانی همچون هاوس (۱۹۵۴)، بارت (۱۹۵۸) و پاتمور (۱۹۶۸) ادامه یافت. همچنین، جونز در سال ۱۹۳۳ مطالعهای را پیرامون مقصدهای کوهستانی انجام داد. مینک نیز از پیشگامان بررسی اثرات زیست محیطی گردشگری بهشمار میآید. او در سال ۱۹۲۹ مقالهای با عنوان «اثر سفرهای افراطی بازدیدکنندگان به پارکهای ردوود کالیفرنیا» منتشر کرد که یکی از نخستین تلاشها برای مستندسازی پیامدهای گردشگری بر محیط زیست بود.
در نیمه اول قرن بیستم، مضمون اصلی شماری از مطالعات، کاربری زمین و اثرات اقتصادی گردشگری بود. برای نمونه، مکمیوری (۱۹۳۰) و جئورگ (۱۹۳۵) در مقالاتی درباره برنامهریزی و کاربری زمین، به موضوع گردشگری نیز پرداختهاند. یکی از نخستین مقالات مهم در این زمینه، پژوهش براون (۱۹۳۵) با عنوان «صنعت تفریح و سرگرمی» است که در آن، الگوهای سفر گردشگران و توسعه کسبوکارهای مرتبط با گردشگری در مقصدها و مسیرهای منتهی به آنها را بررسی کرده است.
بررسی اثرات اقتصادی گردشگری نیز در مقالات کارلسون (۱۹۳۸) و اولمان (۱۹۵۴) مطرح شده است. مقاله دوم با عنوان «تسهیلات گردشگری: عامل رشد» از نخستین تلاشها برای ارائه نظریهای در این حوزه به شمار میرود و الهامبخش بسیاری از مطالعات بعدی درباره نقش گردشگری و فراغت در توسعه اقتصادی جوامع بوده است.
بارت و اولمان از نخستین پژوهشگرانی بودند که مدلها و نظریاتی در حوزه گردشگری ارائه دادند. در دهه ۱۹۶۰، این حوزه پژوهشی توسعه قابلتوجهی یافت و بنیانهای نظری و مفهومی گردشگری بهتدریج شکل گرفت. اگرچه ممکن است برخی پژوهشگران معاصر این مطالعات را نادیده بگیرند، در واقع آنها زیربنای نظریات امروزی گردشگری محسوب میشوند.
در این دوره، دو موضوع توجه محققان را جلب کرد: نخست، تقاضای سفر و دوم، ظرفیت پذیرش. در زمینه تقاضا، میتوانیم به مطالعه اولمان و ولک (۱۹۶۱) اشاره کنیم که «مدلی برای پیشبینی تعداد گردشگران و منافع بازدید آنها از جاذبهها» ارائه دادند. این الگو، پایهای برای مدلسازی و پیشبینیهای اقتصادی آتی شد.
کلاوسون (۱۹۵۹) نیز پژوهشی ممتاز منتشر کرد که در آن روشهایی برای سنجش تقاضا و برآورد ارزش تفریحاتِ بیرون از خانه معرفی میکرد. در همین راستا، دو مطالعه دیگر نیز در این حوزه اهیمت بهسزایی دارند: الیس و واندورن (۱۹۶۶) مدلهای جاذبه و سیستم را برای پیشبینی جریانهای تفریحی پیشنهاد دادند، و ولف (۱۹۶۷) نظریهای را برای پیشبینی ترافیک در مسیرهای تفریحی و بزرگراهها ارائه داد.
در حوزه ظرفیت پذیرش، هیچ مطالعهای به اندازه پژوهشهای سازمان جنگلداری ایالات متحده در دهه ۱۹۶۰ اثرگذار نبوده است. مقالات نوآورانه واگار (۱۹۶۴) درباره ظرفیت پذیرش و رابطه میان کیفیت تجربه گردشگران و تعداد آنها، از جمله آثار مهم و مرجع در این زمینه به شمار میروند. لوکاس (۱۹۶۴) نیز پژوهشی درباره تعیین تعداد بهینه کاربران در جاذبههای گردشگری انجام داد که یافتههای آن همچنان برای مدیریت مقصدها کاربردی است.
دهه ۱۹۷۰، دوره رشد سریع نظری در مطالعات گردشگری بود؛ دورانی که همچنان به نظریات آن ارجاع داده میشود. هرچند در این زمانه که تأکید بر نظریهپردازی علمی، روشهای کمّی و کاربردپذیری است، این ارجاعات تا حدی عجیب به نظر میرسد. چراکه بیشتر نظریات آن دوران مبتنی بر شهود، مشاهده و مطالعات کتابخانهای بودند و نه دادههای تجربی. بهعبارت دیگر، معروفترین و رایجترین مدلها و مفاهیم آن دوره، بیشتر بر پایه تصورات و تجربیات شخصی نویسندگان شکل گرفتهاند تا شواهد علمی. از جمله میتوان به نظریات مککانل، کوهن، داکسی، پلاگ و باتلر اشاره کرد.
بدیهی است که بسیاری از این آثار، با معیارهای علمی امروز قابل پذیرش نیستند. اما آنها محصول دوران خود بودند؛ زمانی که هنوز مدلهای معدودی در علم گردشگری وجود داشت و لازم بود این تلاشها را بهعنوان نقطه آغاز بپذیریم. وجه اشتراک همه این مطالعات، ارتباط مستقیم آنها با واقعیتهای بیرون است—بهویژه مدلهایی که به بررسی گردشگران، تعامل میان گردشگران و جوامع میزبان، و پیامدهای این تعامل میپرداختند. شاید به همین دلیل است که نظریات آن دوران هنوز کاربرد دارند. تنها مطالعه مفهومی برجایمانده از آن دوره، کتاب گردشگر اثر دین مککانل (۱۹۷۶) است که همچنان منبعی تأثیرگذار به شمار میرود.
بررسی سیر مطالعات گردشگری نشان میدهد که این حوزه از ابتدا تا امروز، وابستگی قابلتوجهی به سایر رشتههای دانشگاهی داشته است. این چندرشتهای بودن گردشگری، ویژگی مهم و در عین حال چالشبرانگیزی است. از یک سو، بهرهگیری از مفاهیم و مدلهای دیگر رشتهها میتواند افقهای تازهای برای اندیشهورزی و نوآوری در گردشگری بگشاید. اما از سوی دیگر، این روند ممکن است باعث شود گردشگری بهعنوان رشتهای دستدوم تلقی گردد.
در حالی که گردشگری، بهعنوان پدیدهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و فضایی، ویژگیهایی منحصر بهفرد دارد که آن را از سایر حوزههای علوم انسانی و اجتماعی متمایز میکند. شاید همین اتکای افراطی به نظریهها و چهرههای سرشناس رشتههای دیگر باعث شده که هویت مستقل گردشگری به حاشیه رانده شود. برای حل این مسئله، باید گردشگری را بهمثابه یک کل در نظر بگیریم و آن را در پیوند با جهان واقعی و بستری که در آن رخ میدهد، مورد مطالعه قرار دهیم.
مطالعات معاصر نیز غالبا با بهرهگیری از نمونههای کوچک و تکیه بر تفسیرهای فردی، به تحلیل پدیدهها میپردازند؛ رویکردی که امکان تعمیم را محدود میسازد و گاه کمکی به توسعه واقعی دانش گردشگری نمیکند. در چنین مواردی، واقعیت با احساسات جایگزین میشود. باید توجه کنیم که گردشگری پدیدهای مهم، پیچیده و درخور تأمل فراوان است، و سزاوار آن نیست که بهعنوان موضوعی درجهدو نگریسته شود. این وظیفه ما، بهعنوان پژوهشگران گردشگری است که جایگاه واقعی این حوزه را آشکار سازیم و از آن دفاع کنیم.