چنانچه فکر میکنید گردشگریِ صلح ایدهای نو است، باید بگویم که این موضوع ریشهای عمیق در تاریخ دارد. در واقع، میتوان ارتباط میان سفر و صلح را به گرند تورهای قرن شانزدهم نسبت داد؛ زمانی که جوانان اشرافزاده انگلیسی برای کسب دانش و تجربههای فرهنگی، سفرهای طولانی را به کشورهایی چون فرانسه، ایتالیا و آلمان انجام میدادند. این سفرها به نوعی تمرینِ دیپلماسی فرهنگی بود و سفر را به ابزاری برای درک بهتر فرهنگهای مختلف تبدیل میکرد.
یکی از نخستین اشارههای صریح به این موضوع را میتوان در آثار مارک تواین، نویسنده بزرگ آمریکایی، یافت. او در کتاب مشهورش، بیگناهان خارج از کشور، که در سال ۱۸۶۷ منتشر شد، بیان میکند که سفر میتواند تعصب و پیشداوریها را از بین ببرد. از دیدگاه تواین، اگر تنها یک دلیل برای سفر وجود داشته باشد، همین نقش بیبدیل آن در از بین بردن کوتهنظریهاست.
در اوایل قرن بیستم، ریچارد شیرمن، یک معلم آلمانی، دانشآموزان خود را دعوت میکرد تا با مردمان و فرهنگهای مختلف آشنا شوند. او سنگبنای یک جنبش بینالمللی را گذاشت. شیرمن در سال ۱۹۳۲ موفق به تأسیس سازمانی غیرانتقاعی به نام Hosteling International شد که همچنان به فعالیت خود ادامه میدهد و زنجیرهای از چند هزار هاستل را در همکاری با یونسکو و سازمان جهانی گردشگری در سراسر جهان مدیریت میکند. این هاستلها مأمنی برای جوانان از کشورهای مختلف هستند تا با هم آشنا، دوست و همسفر شوند.
این اقدامات، منحصر به افراد نبود بلکه کسبوکارها نیز تلاشهایی در این زمینه انجام دادند. با پایان جنگ جهانی اول، گروهی از کارآفرینان، سازمانی به نام «تاجران صلح» تأسیس کردند که هدف آن ترویج اعتماد و دوستی میان ملتها بود. یکی دیگر از اقدامات جالب توجه، استقبال گرم کسبوکارهای گردشگری سوئد از همتایان فرانسوی خود بود که الهامبخش تأسیس سازمان Skal International در سال ۱۹۳۲ شد. این سازمان که امروزه یکی از بزرگترین و قدیمیترین اتحادیههای بینالمللی حرفهای گردشگری است، بیش از ۱۸,۰۰۰ عضو از ۸۶ کشور دارد.
جنگ جهانی دوم نقطه عطف مهمی در تحول رابطه بین گردشگری و صلح بود. با پایان این جنگ و تهدید وقوع جنگ جهانی سوم، بسیاری از متفکران و سیاستمداران غربی به این نتیجه رسیدند که بهترین راه برای جلوگیری از درگیریهای بیشتر، گسترش تعاملات بینفرهنگی و تشویق مردم به سفر است.
این ایدهها بهویژه در اروپا محبوبیت یافت و کشورهای اروپای غربی بهتدریج مرزهای خود را به روی گردشگران سایر کشورها باز کردند. در همین سالها بود که گوردون آلپور، روانشناس آمریکایی، نظریه تماس را ارائه کرد. این نظریه بیان میکرد که تعامل بین گروهها، در شرایط مناسب، میتواند تعصبات میان آنها را کاهش دهد. جالب اینکه رهبران سیاسی و مذهبی نیز در دوران پس از جنگ جهانی دوم بر اهمیت سفر بهعنوان ابزاری برای رفع خصومت و کاهش تنش و تعصب تأکید میکردند؛ از جمله شخصیتهایی مانند جان اف کندی، پاپ ژان پل دوم و بان کی مون.
سازمان جهانی گردشگری برای اولین بار در سال ۱۹۸۰ و در اجلاس مانیل، در یک سند رسمی بهطور مستقیم به ارتباط میان گردشگری و صلح اشاره کرد. در این بیانیه تصریح شده که گردشگری میتواند نیرویی حیاتی برای تقویت صلح باشد. با این حال، به نظر میرسد که اصطلاح «صلح از طریق گردشگری» توسط شرکت خصوصی دآمور ابداع شده است. در اواسط دهه ۷۰ میلادی، دولت کانادا از این شرکت خواست تا مطالعهای درباره آینده گردشگری انجام دهد. نتایج این پژوهش با واقعیت کنونی گردشگری تطابق بسیاری داشت. شرکت دآمور در سالهای بعد نیز مطالعات خود را ادامه داد و به این نتیجه رسید که تا سال ۲۰۰۰، گردشگری به یکی از بزرگترین صنایع جهان تبدیل خواهد شد. پرسش آنها دیگر این نبود که آیا گردشگری رشد خواهد کرد یا نه؛ بلکه این بود که این رشد در چه مسیری حرکت خواهد کرد و آیا گردشگری میتواند به نیرویی برای خلق جهانی بهتر تبدیل شود؟ سازمان ملل متحد، سال ۱۹۸۶ را «سال جهانی صلح» نام نهاد و در همان سال، لوئیس دآمور، مؤسسه بینالمللی صلح از طریق گردشگری را تأسیس کرد که همچنان فعال است. دآمور میگفت که گردشگری صنعت جهانی صلح است و هر گردشگر، یک سفیر صلح بهشمار میرود.
مدتی طول کشید تا موضوع «گردشگری و صلح» به یک جریان مطالعاتی عمده تبدیل شود. بیشتر کتابهای مرتبط با این موضوع از سال ۲۰۱۰ به بعد منتشر شدند و از آن زمان بهتدریج نقدهای بیشتری به رابطه بین گردشگری و صلح وارد شد. در حالی که رویکردهای اولیه بر نقش مثبت گردشگری در ترویج صلح تأکید داشتند، محققان بهمرور در این نقش تردید کردند. آنها بر این باور بودند که در واقع این گردشگری است که از صلح نفع میبرد و شواهد کافی برای تأیید عکس این ماجرا وجود ندارد. در بسیاری از موارد مشاهده شده که گردشگری نهتنها به کاهش خشونتها کمک نکرده، بلکه اختلافات را تعمیق و تنشها را تشدید کرده است. آنچه این محققان را بیشتر مأیوس کرده، سوءاستفاده کسبوکارها از مفهوم گردشگری صلح است؛ بهطوریکه کسبوکارهای گردشگری، صلح را به ابزاری برای درآمدزایی و کالایی برای فروش تبدیل کردهاند. در نتیجه، این محققان میگویند که «گردشگری صلح» بیشتر بر پایه فرضیات سادهانگارانه و آرمانگرایانه استوار است تا واقعیت.
گروهی از محققان به نقش برجسته گردشگری در دوران پس از نزاع و کشمکش اشاره کردهاند. این محققان بر این باورند که گردشگری ظرفیت بالایی در عادیسازی و احیای روابط بین گروههای متخاصم دارد. با این حال، این دیدگاه نیز با انتقاداتی روبهرو شده است. مطالعات مختلف نشان دادهاند که در بسیاری از موارد، مانند قبرس، گردشگری نتوانسته روابط بین گروههای درگیر را ترمیم کند و مانند ققنوس بهعنوان نیرویی بازآفرین عمل کند.
گروهی از منتقدان همچنین معتقدند که گردشگری بسیار قدرتمند است و نباید صرفا ابزاری منفعل برای احیای پس از وقوع بحران باشد. آنها بر این باورند که گردشگری با ظرفیت کنونی خود باید عاملی برای پیشگیری از نزاع و کشمکش باشد، نه یک مسکن کماثر. به همین دلیل، گردشگری نباید بهعنوان یکی از استراتژیهای صلحسازی به کار گرفته شود، بلکه باید بخشی از یک تحول اجتماعی و تاریخی گستردهتر باشد که ما را به سمت «فرهنگ صلح» هدایت کند. این فرهنگ باید در سایه پداگوژی صلح یا آموزش صلح در درون تکتک افراد نهادینه شود.
فرهنگ صلح تنها به دنبال از بین بردن خشونت مستقیم یا فیزیکی مانند جنگ و تروریسم نیست، بلکه هدف اصلی آن تثبیت «صلح مثبت» است. صلحی که علاوه بر متوقفکردن خشونت فیزیکی، به ریشهکنی ساختارهای تبعیضآمیز و برچیدن فرهنگ خشونت نیز میپردازد؛ فرهنگی که خشونت مستقیم و ساختاری را توجیه و تأیید میکند. تا زمانی که خشونت فرهنگی از میان برداشته نشود، دو نوع دیگر خشونت نیز تداوم خواهند داشت، و هر صلحی که در چنین شرایطی برقرار شود، ناپایدار و موقت خواهد بود. در این فرهنگ صلح، ابتدا باید در درون خودمان به آرامش برسیم، سپس با دیگران و طبیعت صلح کنیم.
باید توجه کنیم که خود گردشگری نیز از خشونت مصون نیست. خشونت در بسیاری از فعالیتها و تجربیات گردشگری، از خشونتهای بینفردی در سفر گرفته تا تبدیل خشونت به جاذبه گردشگری، وجود دارد. نابرابریهای ساختاری در صنعت گردشگری نیز میتوانند زمینهساز خشونت باشد. توسعه نامناسب گردشگری میتواند به وخامت شرایط زندگی جوامع محلی بهطرز خشونتآمیزی منجر شود.
بهطور کلی، اندیشمندان بر این باورند که صلح باید همراه با عدالت برقرار شود؛ تنها در صورتی که عدالت، برابری و انصاف در تمامی ابعاد اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برای همه بهوجود آید، میتوان انتظار داشت که صلح نیز بهدنبال آن شکل گیرد.
توصیه میکنیم مقالۀ «گردشگری، بحران و عدالت: بازتعریف آینده» را بخوانید.
با این حال، بسیاری از محققان گردشگری معتقدند که گردشگری تنها یک صنعت است و تعهدی فراتر از آن ندارد. بنابراین، نباید از آن انتظار داشت که بتواند ساختارهای استثماری و ناعادلانه را برچیند، بهویژه اینکه خود گردشگری به نوعی زاییده و نتیجه همین ساختارهای سرمایهداری و استثماری است. این گروه بر این باورند که ساخت یک دنیای پساسرمایهداری، پسامادیگرا و پساانسانگرا وظیفه گردشگری نیست و اساسا با ذات آن نیز همخوانی ندارد. محققان نباید با اخلاقزدگی افراطی، لذت گردشگران را تحت تأثیر قرار دهند و آنها را با احساس گناه به خانههایشان برگردانند.
نتیجهگیری
بهطور کلی، گردشگری همواره با دوگانگیهایی مواجه بوده است. از یک سو، این صنعت میتواند با ایجاد تعاملات بینفرهنگی و افزایش درک متقابل، نیرویی برای صلح باشد. از سوی دیگر، گردشگری، بهویژه در چارچوب نظام سرمایهداری، ممکن است به تشدید نابرابریها و حتی تعمیق خشونتهای ساختاری کمک کند. بنابراین، پرسش کلیدی این است که آیا میتوان از ظرفیتهای گردشگری برای ایجاد جهانی عادلانهتر استفاده کرد یا نه؟ گردشگری بدون تردید یک نیروی مؤثر است، اما برای تبدیل شدن به ابزاری حقیقی برای صلح، نیازمند تغییرات ساختاری عمیقتر در سطوح مختلف اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است.